
داشت پیام هایی که بهش داده بودم رو چک میکرد ، رسید به یه نمودار و تحلیلی که ازش داشتم ، میگه یه دیقه برو دیتاهای سال 95 رو نگاه کن یه مسیر این نمودار رو بهم بگو ... میرم نمودار رو باز میکنم و برمیگر...
ادامه مطلب
دستشو که گرفتم ، تمام وجودم یخ زد فقط دلم میخواست زودتر دستهامو از دستهاش جدا کنم . 13 ساله پیش فهمید که باید مسیرش رو عوض کنه ، بچه ی 3 ماه ای که باید تو بغل مهری خانم ،همسایه طبقه بالا، بزرگ می...
ادامه مطلب
داشتم برگه ها رو خط خطی میکردم و با بی حوصلگی متن رو میخوندم، با صدای بلندی گفت تو هم میای باهام که بریم؟دو دل بودم ،چشمامو بستم و گفتم آره میام و سرمٌ گذاشتم رو میز. ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو خونش،نه ما را میشناخت و نه میشناختیمش،شاید بهترین بخشش همین بود،پیرزن یه پاش شکسته بود و با سختی راه میرفت،چهرش آرام و مهربون بود، با روی خوش ازمون پذیرایی کرد،تمام مدت ساکت بودم و با مهربانی حرف میزد، شروع کرد برام گفتن، حرفهایی رو گفت که تمام این سالها تو خلوت خودم نگه داشته بودمشون ادامه داد و کم کم بغضم ترکید،آروم و بی صدا اشک میریختم، به همراهم نگاه کردم تمام حرفهامو یه غریبه بهش زد و تمام مدت داشتم گریه میکردم، بغضی که تمام این سالها تو گلوم گیر کرده بود و یه آدم سرد و کم حرف و منزوی ازم ...
ادامه مطلب
داشتیم از طبیعت لذت میبردیم که علامه دهر فرمودند:اون درخت رو میبینید؟ و ما همه به دنبال درخت میگشتیم، گفتم منظورت اون بوته بزرگ هست؟ اخم کرد و گفت اون کجا بوته است؟ اصلا بوته وجود ندارد!!!اون درختی هست که بر اثر فرسایش و رانش زمین تا این حد داخل زمین فرو رفته! ما هم پوکر فیسانه به تحلیل و نوع نگرشش به جهان اطراف خیره ماندیم :- بوته؟ درخت؟ شیب؟ بام؟،آخه بوته کجا درخت کجا؟!!!:)))...
ادامه مطلب